امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

بسم الله الرحمن الرحیم

تعطیلات نوروز 1393

امیر دلم امیر علی قشنگم باز هم با تاخیر طولانی آمدم ، تعطیلات عید هم مثل سالهای گذشته مثل برق و باد سپری شد و تونستیم در کنار هم لذت با هم بودن را تجربه کنیم .اولین روز کاری به سختی از هم جدا شدیم و من تا یک هفته حسرت روزهای با هم بودن را داشتم .سه شنبه ٥/١/٩٣ به همراه مامان جون راهی یزد شدیم و چند روزی را با مادر بودیم .بعد راهی شیراز شدیم و بابایی که تا به حال شیراز را ندیده بود بسیار بسیار لذت برد .٣روز را در شیراز به گشت گذار گذروندیم و بعد راهی اصفهان شدیم .تا دوشنبه ١١/١/٩٣ در مسافرت بودیم و به شما دوتا خیلی خیلی خوش گذشت (البته به غیر از دعواهای  شما با دایی عرفان توی ماشین که منو ومامان حرص میخوردیم)بعد از برگشت هم به ادامه دی...
26 فروردين 1393

بهترین پسر دنیا

عزیزتراز جانم هرچی میگذره رفتار و اخلاقت بهتر و مردونه میشه.این شبها که دهه اول محرم هست هرشب همراه بابا به مسجد و هیئت میری و من با خیال آسوده تر نسبت به سالهای قبل به نماز و دعا مشغولم. هفته گذشته  مشهد مقدس بودیم و تو ثابت کردی که پسر فهمیده ای شدی .مثلا توی حرم به هیچ عنوان بهانه نمیگرفتی و با مهر و یا با بچه ها بازی میکردی و چشم شیطون کر دیگه از جهت دعوا و گاز گرفتن و ...خیالم راحت شده .از ١٠/٨/٩٢تا ١٣/٨/٩٢ به همراه عزیز و آقا عازم مشهد شدیم و مثل سال گذشته به همه خوش گذشت.موقع برگشت از حرم همیشه میگفتی (یه چیزی بخر بخوریم!)بابا جون هم براتون بستنی و ...میخرید و به شما حال میداد .ولی در کل از غذا خوردن افتاده بودی و به قول معر...
17 آذر 1392

10/7/92 خونه خاله به بهانه نی نی جدید خاله (جشن سیسمونی خاله)

عزیزم چهارشنبه ١٠/٧/٩٢ به همراه مامان جون رفتیم مهد ساعت ٧جلوی در مهد بودیم که متاسفانه باز نشده بود .به مدیر زنگ زدیم که خانم گفتند ٧.٣٠باز میشه خلاصه من با مامان جون خداحافظی کردم . رفتم و مامان جون شما رو به مدرسش برد .گویا اونجا خیلی بهت خوش گذشته بود و همراه اونها به بازدید خانواده  شهدای محل رفته بودید و تو حسابی شیرین زبونی کرده بودی وچندتا میوه فصل (نارنگی) به گفته خودت نارنجی خورده بودی. بعد از ظهر هم به همراه مامان جون با مترو راهی خونه خاله شدین که شما میگفتی مامان جون من خسته ام و خوابم میاد و تا مامان جون گفتن پس خونه خاله نمیای زود بلند شدی و اماده شدی تو مترو خیلی خوب بودی و مامان جون جایزه برات آدامس خریده . م...
17 مهر 1392

روز جمعه و یک اتفاق بد

جمعه 7/2/92 قرار گذاشتیم با مامان جونو  و بابایی نهار بریم بیرون .اول که رسیدیم شما طبق روال هفته گذشته دست به کار شدی و دمپایی گرامو پوشیدی و وارد جوی اب کنار تخت شدی و سرخوش از اب بازی بودی که ناگهان عرفانو و مامانو از دور دیدی و چنان جیغی کشیدی که ماهم خبردار شدیم که مامان جون تشریف فرما شدند .بعد هم مراسم سوغاتی دادن و گرفتن بود.مامان جون یک کامیون که تو بارش شکلات سنگی بود برای شما اورده بود که با ذوق فراوان بازش کردی و تا دونه آخر نوش جان کردی و من هم یواشکی برای بقیه کش میرفتم.خلاصه بعد از صرف نهار در رستوران باغچه به گفته مامان جون جامه عمل پوشاندیم و راهی بازار مبل یافت اباد شدیم .البته عرفان و بابا جون رفتند خونه. بعد از کلی ...
12 شهريور 1392

ماه رمضان

سلام گلم ماه رمضان داره تموم میشه ومن اموروز 16/5/92مصادف با 29رمضان سال 1434 و7اگوست 2013 اومدم تا از اتفاقات این ماه اخیر برات بنویسم.پنجشنبه اول ماه یعنی 2رمضان مامان جون همه فامیلای بابا رو دعوت کرده بود و ما اولین مهمونی رو با خونه مامان جون شروع  کردیم که به شما خیلی خوش گذشت.ازروز سه شنبه 14رمضان تا جمعه پشت هم دعوت بودیم .شب تولد سه شنبه تالار احسان رفتیم که اونجا از میکی موس جلوی در 2تا جایزه (یک بسته مداد رنگی و یک کامیون خوشگل)جایزه گرفتی .چهار شنبه خونه عمو حسین پنجشنبه خونه عزیز و جمعه هم خونه بابابزرگ دعوت بودیم البته جمعه عمو جعفر هم دعوت کرده بود که به دلیل مصادف شدن دو افطاری به حرمت بزرگترا و اینکه بابا بزرگ از قب...
12 شهريور 1392

اولین روز ورود به مهد کودک

سلاااااام پسر گلم مامانو ببخش که بعد از این همه مدت اومده و داره برات از روزهای بزرگ شدن و عاقل شدنت میگه،البته ناگفته نمونه یه سری مطلب دارم که دارم تکمیل میکنم و در اولین فرصت آپ میکنم،بگذریم اومدم بگم امروز یعنی ١٢/٦/٩٢ برای اولین بار به همراه مامان جون رفتی مهد کودک و  تا الان که ساعت ١١.٥٠دقیقه هست به خوبی و خوشی تو مهد هستی .مامان جون صبح ساعت ٩زنگ زد و این خبرو بهم داد که اصلا نذاشتی مامان جون با شما بره تو دفتر مدیر و صحبت کنه و خودت سریع رفتی سمت راه پله و بدون راهنمایی و کمک پرستار رفتی بالا و خودت هم میگفتی که بلدم خودم میام .صبح زود ساعت ٥ بیدار شدی و ساعت ٦.٣٠ حاضرت کردم .کیف خرسیو برداشت...
12 شهريور 1392

سفر شمال

یکشنبه ٢/٤/٩٢ساعت ٢.٣٠ بابا بهم زنگ زد که زود بیا خونه تا عصری با همکارم بریم شمال .من که مونده بودم قبول کنم یا نه قرار شد که فردا صبح یعنی روز نیمه شعبان راه بیفتیم .جالب اینجا بودکه پارسال هم روز نیمه شعبان با مامان جون و خاله مریم  اینارفته بودیم شمال .خلاصه صبح روز بعد راه افتادیم اول دنبال عمو مصطفی رفتیم و به همراه خاله و دختر نازشون فاطمه راهی شدیم .من خیلی نگران بودم که شما دوتا با هم کنار بیاین و دعواتون نشه که خدا رو شکر تا اخر سفر اتفاقی نیفتاد و شما دو تا جز چند بار اول سفر خیلی خوب با هم بازی کردین.حدود ساعت ٢ بود که رسیدیم لاهیجان .اول غذا رو تو رستوران وحید که مقابل شیطان کوه بود نوش جان کردیم .و بعد راهی بام لاهیج...
12 تير 1392